شبیه احتمال صبح ... می شود؟! ...

 

 

چنان شبنمی که آفتابش می نوشد ...

 

 

* حرف اول (خطاب به آن چراغی که هنوز روشن است):

مرا جا گذاشته اند ...

بخوان و بیا به خانه ام ...

 

 

 

 

 

دوباره می آید ...

و آنچه رسوب کرده است، بهم می خورد

و پرسه های دیروقت شبانه ام آغاز می شود  ...

.

چه کرده ای؟

با تو نیستم ... خودم را می گویم! ...

این بغض های در گلو مانده با تو باز نمی شود ...

.

می پرسم آنچه بهم می خورد کدام است؟

رسوب یا حال من؟! ...

.

مغلوب نمی شوم بانو ...

مردمان روزگار این حال مرا "حماقت" خوانده اند ...

و پیش تر، جایی گفته بودم که احمق ترین این مردمان منم!!

روزهایم خالی نمی روند،-

وقتی که هفت شب نیمه روشن را دروغ شنیده باشم ...

نه ... دقیق تر بخوان ...

تو که دروغ نگفته ای ...

من دروغ شنیده ام!! ...

.

می گویی: "شک نکن"

می گویم: "مشکوک نبوده ام"

حالم که خوب است ...

فقط بالم ...

.

خسته ام ...

همین جا بمان و هیچ مپرس ...

بگذار رسوب کند این حال بهم خوردۀ من ...

 

 

 

* حرف آخر (خطاب به آن چراغی که هنوز روشن است):

برای نوشیدن شربت " به لیمو"،-

باید از مسیر " لیمو" عبور کرد!!

 

/ 12 نظر / 13 بازدید
نمایش نظرات قبلی
نفیسه مرادی

آی بانو بانو بانو مگذار که خاموشم کنند من از هجوم این همه تیرگی گریزانم آی بانو بانو جان بگو رهایم کنند خسته ام! هنوز خسته ام و تا همیشه . . . بالم بالم را شکسته اند مهربان پرواز چگونه توانم؟! . . .

رضا

از جاهاایکه رفته بگوئیم از دستهائیکه لمس کرده ایم. برای نوشیدن شربت به لیمو باید از مسیر لیمو عبور کرد [گل] زیبا بود

یلدا

باران جان ماندن همون رکود است.. همان رسوبی که می گویی. رسوب همیشه هم خوب نیست. گاهی در این آمدن و رفتنها حالی است که در ماندن نمی یابی. پ.ن: با من از شادی بگو بانو.

شروین

بیا برویم جایی دور دورتر ... فصلی که می آید و نه منم ، نه تویی ، و نه ما . بیا بانو تا بخوانی دلتنگیم را. . . . سلام[گل]

مهلا

چه کرده ای؟ با تو نیستم ... خودم را می گویم! ... ................................................ اولين بار نيست كه مغلوب جملاتت مي شم بانو.. مباركا باشه تولدت.

محسن داودی

سلام . خوبی دوست خوب ؟ نوشته ات را خواندم . اینبار منت بذار سر بنده و نخواه که نظر بدهم . می خواهم لذت ببرم . کاهی سری بزن آنطرف ها

شهروز

... و زندگی چیزی نیست جز همین خطوط به هم زنجیر ... گاهی خوب و گاهی بد ... . انسان که هماره به امید زنده است ... و نگاهی که به یک صندلی خالی و درامتداد افق خیره می ماند ...

نفیسه مرادی

از کسی نمی پرسند چه هنگام می تواند خدانگهدار بگوید زمانی به ناچار باید با آن رو به رو شود تا بتواند که تاب آورد . . . اما بانو بانوی بهاری زاده ی خزان رنگ رنگ به خدا که اکنون زمان خداحافظی نیست . . . [گل]

بهار

فکر کنم داستان چراغ روشنت را می فهمم[گل]