هرگز مرنج از آنچه به شعرم نهفته است ...

 

* پیش نوشت:

این جملات برایم آشنا هستند و شاید برایت غریبه اند!!

چندی پیش، میان این احوال در جستجوی کسی بودم که عزیزتر از همه بوده و هست ...

و امروز هر چه می کنم یاد آن صدای بغض آلوده از گوشم بیرون نمی شود ...

همان صدای بغض آلودی که بی قرار اولین قرار اردیبهشتی مان بود ...

و تو می دانی چرا حالای این روزگار، چنین نوشته ام ...

و می دانم پریشانی ات کم از این همه حال و هوای خالی از اردیبهشت نیست ...

و پیشتر از این می دانستم که هیچ کس به باران عادت نمی کند ...

.

تو همان کسی هستی که وقتی باران می بارد، خیس می شوی ...

تو تنها کسی هستی که وقتی باران می بارد، جرات می کنی خیس شوی ...

 

 

 

*کلام اول:

کسی آمد و از حوصلۀ نور گفت ...

درست پشت به پشت آفتاب ...

و باید شبیه ستاره می بود ...

و نبود ...

و من نگاه می کردم ...

فقط نگاه می کردم ...

 

 

 

 

گفتی از آبی و دریا، خطی نوشته ای 

نه کلمه ها را،-

که خود دریا را سرکشیدیم،-

و کسی ندانست که این همه تشنگی از کجاست ...

گفتی از کلام ماه، سخنی شنیده ای

نه گفتگو را،-

که خود ماه را نوشیده بودیم،-

و کسی ندانست که این همه نور از کجاست ...

.

و مانده ایم، حالای این روزگار-

با این نامردمانی که به عشق و کلمه و نور خندیدند ...

و آن اشتراکی که از برخورد نگاه و آیینه و آسمان گذشت ...

.

تو بگو

این حال خراب را با چه کس بگویم که گوشهایش محرم دل باشند؟! ...

.

نه ...

این روزها چیزی شبیه صحبت و بوسه نمی شود

و چیزی شبیه شعر نیست

و آن پیاله، هیچگاه مشترک نبوده است ...

.

می روی ...

.

می روم ...

می روم تازه ای را ورق بزنم

همیشه یک نفر باقی مانده است!! ...

 

 

 

حرف آخر:

می نویسم، می نویسم از تو ...

تا تن کاغذ من، جا دارد

با تو از (...؟...) ها خواهم گفت

گریه ... این گریه اگر بگذارد ...

 

 

/ 9 نظر / 10 بازدید
مهلا

می روی و گریه می آید مرا اندکی بنشین که باران بگذرد.....

یلدا

کسی از آب و آینه و عشق هیچ نمی فهمد. دهانت را می بویند.. مبادا.. پ.ن: سلام مهربان. حضور از سر شوق است و دلتنگی... وقتی نیستی دلتنگ حضورت و نوشته هایت می شوم.

محسن داودی

خیس و خسته از زیر این شر شر یک ریز باران می گذرم بی آنکه خواب دیشب را به خاطر بیاورم . فقط می دانم خوابم می آید باز

نفیسه مرادی

آن صدای بغض آلود را شنیده ام بانو! آن قرار اردیبهشتی را به یاد دارم! آن همه هراس از شب و آیینه آن همه صحبت ماه و ستاره تو بگو چرا تکرار نام هیچ مسافری شبم را روشن نمی کند؟! نه! به خدا که نمیخواهم شکوه از روزگار آغاز کنم اما بانو بانو بانوی پاییزی بهار ما کی از راه می رسد؟ در کدامین روز از این روزهای بی قراری؟! . . . آی بانو جان این دل هوای گریستن دارد در آغوش تو . . . [گل]

مهنوش

نه!! یک نفر همیشه باقی نخواهد ماند... یک نفر که پشت بوته های گل سرخ خبر از قصه ی باران دارد... یک نفر که برای قحطی زمین هزار هزار تلالو آفتاب می کارد زیبا بود شاد اشی

ایمی

سلام/ آه ای بغض من بسوزان هر که تو را سوزاند. من با همه غریبه ام . تو بسوزان و نابود کن.

شروین

احوال خراب ما که گفتنی نیست ! . . . بیا. سلام[گل]

امیررضا

خیلی خوب بود، مثل باران صاف و زلال![گل]