فراموش شدن آسان است و فراموش کردن ... دشوار




* به تمام کسانی که مرا دچار خوبي های خود کرده اند ...


شروين عزيزم ... که از دوريش بيتابم و بی قرار ديدنش

نسرين مهربانم ... که اعتبار آرامش است و معنی خوبی

و ماهان دوست داشتنيم ... که سخت دلتنگش شده ام  

 





من تخفيف اشتياقم ،ــ

آنقدر کوچک ،

که می توانم گوشه ی چشمت را پر کنم ،

و آنقدر بزرگ ،

که می توانم با هر نگاه تو در آيينه ديده شوم ...

هنوز من و تو ،ــ

می توانيم کنار هم باشيم ،

بی گفتگو ...




**********




از اين حجم نا برابر،ــ

هر کس را سهمی ست تا بغلتد ،

و در اعتدال همگونی ،ــ

با دستهايی که تنها شگردشان شکنندگی ست ،ــ

خود را به ثبت برساند ...

از اين حجم نابرابر ،ــ

هر کس را سهمی ست ،

و سهم ما ،ــ

گشودن دريچه ايست که با آن بسته می شويم ...







*از مجموعه ی :عريان مرطوب ... سروده ی : ليلا خادم زاده




/ 45 نظر / 8 بازدید
نمایش نظرات قبلی
کســــــیکه هــــویـــتش گـــــــــــمشــــده

سلام همسایه غريبه! سفري نوپا! مي‌شنوي هوا پر از گرد مرموز عشق است ـ كه شب وصال پروانه‌هاست ـ و تو تازه آغاز كرده‌اي با اين‌همه خسته نباشي اين را گفتم تا راه پيش رو نفس‌گيرترت بنمايد! راستي گوش‌ها، چشم‌هايت...همه و همه عاشق شده اند؟برای تو..!همان تويی که هميشه به دنبالشيم...!به اميد ديدار...! به رزو نميشی؟؟؟

علیرضا

باران جان سلام عزیزم . از اینکه بعد از این همه وقت دوباره فرصت شد بیام بهت سر بزنم خوشحالم و امیدوارم که منو تنها نذاری وبازم مثل قبلا بهم سر بزنی و باز هم دوباره دوستای خوبی باشیم . من فرا رسیدن محرم و ایام سوگواری امام حسین (ع) رو هم تسلیت می گم . می بوسمت

علیرضا

انقدر با اتش دل ساختم تا سوختم... بی تو ای ارام جان یا ساختم یا سوختم... سردمهری بین که کس بر اتشم ابی نزد... گرچه همچون برق از گرمی سراپا سوختم... سوختم اما نه چون شمع طرب در بین جمع... لاله ام کز داغ تنهایی به صحرا سوختم... همچو ان شمعی که افروزند پیش افتاب... سوختم در پیش مه رویان و بی جا سوختم... سوختم از اتش دل درمیان موج اشک... شوربختی بین که در اغوش دریا سوختم... شمع و گل هم هرکدام از شعله ای در اتشند... درمیان پاکبازان من نه تنها سوختم.... رفتم و از ماتم خود عالمی را سوختم....شب خوبي داشته باشي

علیرضا

گاهي كافي است جايي بنشيني.پشت يك ميز. يك ميز ساده چوبي با رنگي روشن. ساده با سطحي صاف و صيقلي. گاهي كافي است يك دسته كاغذ برداري با يك خودكار بيك و شروع كني به نوشتن. گاهي كافي است بدون آنكه به دنبال واژه ها بگردي بگذاري حرفهاي دلت آرام آرام روي كاغذ نقش ببندند. رودخانه نباشند كلماتت تا بخروشند و جريان يابند, بلكه نهر آبي باشند آبي و درخشان. گاهي كافي است نهر آب رنگ تو باشد و دلت. آن وقت ميز گرد يك نفره ات به گستردگي دلها مي شود. آن وقت همه چيز طعمي ديگر مي گيرد. شيرين مي شود. حتي دلتنگي و دلهره و دلواپسي هم شيرين مي شود. خيلي فكر كردم. مي داني چرا از يادت نمي برم؟ چرا از خاطرم نمي روي؟ چيزي را كه به ياد داشته باشي و به خاطر سپرده باشي , مي تواني يادآوري كني و به خاطر بياوري.همچنان كه مي تواني فراموشش كني. اما تو از جنس ديگري هستي. تو خود يادي.خود خاطري. نه رفته اي نه مي روي. مانده اي.مي ماني. همين.

shaghayegh

باران عزيزم نيومدنهامو نذار به حساب فراموشی...آدما اين روزا گرفتار شدن...خيلی...بعضيهاشون بيشتر...بازم بهم سر بزن.بوس

ني ني بابايي

دلم تنگه.حتی حجم تمام کوير هم وسعت اضطرابم رو پر نمی کنه؟بزن باران... /

reza guitar

سلام . خوب هستيد ؟ ايشالا که خوبيد . از پيام بسيار زيباتون ممنون . آپ کردم خبرتون می کنم . بای

reza guitar

سلام . باران جان . خوب هستید ؟ وبلاگم آپ ديته سر بزنی يه دنيا خوشحالم می کنی . قربان تو . منتظرتم.

saghy

سلام دوست عزيز .. ببخشيد که اينقدر دير اومدم ... همه چيز عاليه .. موفق باشی ..