اون که گریه ست، خنده هاش!! ...

 

پیش نوشت:

برداشت شخصی از این نوشته اکیداً ممنوع است!! ...

چرا که این متن، خطاب به هیچ کس نیست ...

دل آشوبگی های روحی ست که درد می کند ...

و از اندیشه ای می گوید که سالها پیش، رستگار شده است ...

اگر می خوانی و پندارت بر این است که تاثیرت می کند،

تنها دقایقی در آن بیندیش ...

 

 

 

 

*کلام اول:

پیله ای هدیه گرفته ام،

پیله ای شبیه تنهایی ...

 

 

 

 

این روزها هیچ حوصله ام نمی شود رو به روی ماه بنشینم

حتی از خیالم نمی گذرد که دعاگوی تمام مسافران نیامده باشم

شده ام همنشین بی خوابی های مدام خالی از پروانه و پرواز

حالا دیگر نه آن قهوه های تلخ،-

و نه آن همه سیگار که از پشت هم دود می شوند،-

هیچ یک آرامم نمی کند ...

.

این روزها، "من" در من می شکند و آهسته فرو می ریزد ...

همان که بارها لابلای واژۀ "اعتماد" پیچیدم و میان دستان تو جا گذاشتم ...

تو بگو،

آلودۀ کدام دوست داشتن نابهنگام شده ام،-

که این اردیبهشت ماه لعنتی تمام نمی شود؟! ...

من از کجای مبهم راه،-

دورۀ تمام آن گریه های گنگ را از یاد برده ام؟!

نکند باید دل از تب علاقه ات بُرید و گذشت؟ ...

.

نه! ...

باور کن که ساده نیست

تو که می دانی،-

ساده نمی شود نشانی خیس دریا را از میان آن همه گریه شُست ...

.

ولی این روزها که نه،-

هر آن زمان که دلتنگت می شوم، نیستی ...

فنجانهای نیم خورده هم دیگر از فال های شبیه به تو، حرفی نمی زنند ...

.

آی بانو،

بانو ...

صبور لحظه های پریشانی و بی قراری ام،-

چقدر با من گفته بودی:

" لب تمام آن پنجره هایی که رو به راه همراهی نوشته اند،-

سر روشنایی را با پنبه و حریر می بُرند!! " ...

چقدر گفته بودی که بعدها این دل خراب، کوتاه نمی آید ...

چقدر گفته بودی نگاهم به غبار آیینه و،-

حواسم به شکستن پیالۀ خویشتن بماند ...

.

حالا می ترسم ...

می ترسم این مردۀ آغشته به گلاب و کافور،-

که آهسته می رود در تعفنی همیشگی بنشیند،

خودِ من باشم ...

.

تو که می دانی ...

همه ندانند،

لااقل تو که می دانی ...

 

 

 

* حرف آخر:

آئین مسلمانی مردمان این روزگار، عجیب بوی کفر می دهد ...

 

/ 27 نظر / 25 بازدید
نمایش نظرات قبلی
شروین

چترت را کنار ایستگاهی در مه فراموش کن خیس و خسته به خانه بیا نمی خواهم شاعر باشی ، باران باش ! . . . حالا دیگر کار از کار گذشته است ! یک جرعه ی بارانی با من باش ! . . سلام[گل]

افسانه

پیشا پیش عید سعید غدیر را به شما تبریک می گویم [گل][گل][گل][گل][گل]

شروین

بیم های از راه رسیده که باور نمی برند بانو ! و باد نیز خود به زیر باران می شکند ، هر چند هم که نامهربان باشد ! فرق تو تمامت باران بودنت است و تمام نشدن !! بیداری یک بیدار باش را به تماشا نشسته ای ... این هم دلیل ! کافی نیست ؟

شروین

عیدت مبارک مهربان با من ! . . . سلام[گل]

شروین

بیا بانو . باز هم بنویس . به خدا دل تنگم .بیا . . . . سلام[گل]

یلدا

منتظز پست جدیدت هستم عزیز بانوی سرمای من. پاییز تمام شد بیا یلدا را جشن بگیریم. بیا در این سرما با پایکوبی جشن یلدا غم ها را به فراموشی بسپاریم.

زهرا ماه باران

سلام باران عزیز.قابل نمی دونی یه سر به ماه باران بزنی؟[چشمک] من دارم میرم تا وقتی نامعلوم.به روزم اگه بیای خوشحال میشم.[گل]

بنیامین

راستشو بخوای منم نمی دونم الوده کدوم دوست داشتن بدون هنگام شدم. به ما هم سر بزن

ماه کویر

مهم اینکه که تو حرف می زنی.. و می نویسی.. و همیشه زیبایی.. مهم نیست کی چی برداشت میکنه مهم اینه که تو دلت رو میفهمی مهم اینه که تو درست برداشت کردی سلام[لبخند]

ماه مهربون

سلام ! نمی دونی چقدر توی گوگل گشتم تا حداقل آدرس این وبلاگ رو پیدا کردم (بلاگفا و بلاگ اسپات رو پیدا نکردم). خوشحالم که هنوز هم می توانم حداقل از دست نوشته های قدیمی ترت استفاده کنم. راست می گی: آئین مسلمانی مردمان این روزگار، عجیب بوی کفر می دهد. این جمله یک فاز خیلی خوشگل بهم داد. [گل]