همین فاصله هایی که غرق ابهامند ...

.


* حرف اول:

پشت این همه تردید و سکوت، خنکای سایه ای پیداست ...


.


.


لازم نیست دنیا دیده باشد
همین که تو را خوب ببیند
دنیایی را دیده است ...
.
از میلیونها سنگ همرنگ
که در بستر رودخانه بر هم می غلتند؛
فقط سنگی که نگاه ما برآن می افتد
زیبا می شود ...
.
تلفن را بردار
شماره اش را بگیر
و ماموریت کشف خود را
در شلوغ ترین ایستگاه شهر
به او واگذار کن.
 ...
از هزاران زنی که فردا پیاده می شوند از قطار،-
یکی زیبا
و مابقی مسافرند ...


.

.

.

.
 
* حرف آخر

" زیبا " بوده ای، یا " مسافر " ؟! ...
" زیبا " بوده است، یا " مسافر " ؟! ...

.

.

* با سپاس از «ع.ص» عزیز که این قطعه را برایم سرود.

.

 

/ 34 نظر / 10 بازدید
نمایش نظرات قبلی
رضا

چه نگاه زیبا به طبیعت و انسان . بدون انسان زیبائی بی مفهوم است. یا زیبائی تنها مفهوم بشری ست

شکست خورده

سلام بارون جون !!!!!11 خوبی ؟ امیدوارم که خوب باشی. من آپم بیا منتظرتم بای بای [گل][گل][گل]

هدی

سلام چه شاعرانه می نویسی راستی لینکت کردم (وبلاگ جدیدم)[نیشخند] [شوخی][گل][خداحافظ]

مهلا

مي گم تو كه مرد نيستي تي جان قربان! چرا نوشتي آه اي مرد چرا تنهايي!؟

مهلا

چيزه.... نه تنها مرد نيستي بلكه يه دختر خوشكل لوند و ماماني هستي كه ما يكي كه بدفرم خاطرت رو مي خوايم..... جوووووووووووووووون[نیشخند]

مهنوش

سلام به روزم سری بزنید خوشحال می شم راستی زیبا بود...راستی راستی

زهرا ماه باران

باران! این بار از جنس غزل حرف می زنم... شاید ادامه ای برای حرفهای ناگفته... به دیدارم بیا.[گل]

یلدا

من عاشق خنکای بعد از تردیدم... من با این تردید ها زیسته ام.. "از هزاران زنی که فردا پیاده می شوند از قطار،- یکی زیبا و مابقی مسافرند .." این حرف خیلی معنی داره. قشنگه. و اون زیبا معمولا طی حادثه برای ما زیبا می شوند.

شکست خورده

سلام ! من آپکردم بیا منتظرتم . راستی نظرت در باره تبادله لینک چیه اگه موافقی منو به نام (شکست خورده) لینک کن بعدش خبرم کم من شما را به هر نامی که بخواید لینک میکنم بای بای[گل][گل]

F.K.K

سر در گم شروع کردم به راه رفتن از اینطرف به اونطرف برفهارو با پا پس میزدم ، زیر لب با خودم حرف میزدم لبخند میزدم و بر لبم لبخندی بود که هر کسی اونموقع منو میدید میفهمید چه حالیم . شروع کردم جمع کردن لباسام حوصله نداشتم بمونم توی اون حال و هوا ، زدم بیرون بسمت ترمینال ایستادم کمی تامل بر گشتم در ماشینو باز کردم نشستم توش راه افتادم نمیدونم ساعت چنده فقط مقصدو میدونستم که اونجاست ، همونجائی که بتونم . . . . . راه افتادم نمیدونم چرا هرکس از بغلم رد میشه برام بوق میزنه ، بخودم فشار آوردم دید نداشتم یهو هیولائی از بغلم رد شد و صدای کشتی میداد ، متوجه شدم شب هستش و من با چراغ خاموش در حال حرکتم . حالا کمی حواسم بیشتر جمع بود و جاده را خوب میدیدم ، هی رفتم ، هی رفتم آهان رسیدم به جائی که روشنی داشت به روشنائی ها سلام دادم و بازم رفتم . به تابلوئی رسیدم « به شهر شهید پرور. . . . . خوش آمدید »