برق عجیبی می زند این قوس آب!! ...

 

* کلام اول

و آن خط سوم منم!! ...

 

 

 

 

زمزمه هایم را می شنوی مهربان؟!

تو بگو

صدای این لبخندهای لاغر شبیه کدام ناله شده است؟!

انگار مرا از به یاد آوردن اتفاق و علاقه ترسانده اند ...

انگار طعم بوسه و آرزوی رنگ ماهیان بازیگوش را از من گرفته اند ...

و انگار آغوش تو هنوز هم دورترین است به من ...

.

و ببین چقدر شبیه ترین شده ام به تلخ!!

منی که از کنار تمام خواب ها با چشمان روشن بیداری گذشتم،_

منی که از رویای آبی آب آمدم و،_

سمت و سوی عطر مبهم دریا را نشانی نوشتم،_

ببین چقدر شبیه ترین شده ام به تلخ ...

.

نه ... تقصیر تو نیست ...

اینجا اشتیاق قاصدک ها را سر بریده اند،

که هیچ خط و خبری از دانه های انار و ستاره نمی شود ...

.

به سکوت نشسته ام مهربان ...

و نگاه می کنم به تمام این نامردمان هوشیار

و ترسم از آن است که تو، در میان "عُرف" آنها گم شوی!!

و تمام اندوهم این است که برایت همرنگ "عادت" شوم

و در سکوت این همه کلام، باقی بمانم ...

.

باور کن غریبه نیستی بانو!

ولی نگاهت شبیه بغض های دلتنگی ست

و من از شنیدن صدای گریه هایت می ترسم

و از آن اشکی که در چشمانت حلقه بسته است، هراسانم ...

.

اینجا دردیست در میان سینه ام

که انگار زمانی از متن دستان تو نیز عبور کرده بود ...

و می خواهم حالا که باران می بارد دوباره آواره باشم و شیدا

چقدر دلم باران می خواهد

چقدر دلم دریا می خواهد

چقدر دلم تنهایی ساحل را می خواهد

و گذار دست باد را بر پریشانی ام ...

.

می شنوی مهربان ...

از دل آشوبگی ها می گویم

از دل آشوبگی های روحی که درد می کند

و از صبوری اندیشه ای که سالهاست رستگار شده است!! ...

و اندوهم این است که هیچگاه نشد تو را آن گونه که باید دوست بدارم ...

.

حالا این روزها حس می کنم

وقت آن رسیده که کوله بار خالی ام را بردارم و،_

از جاده های ناشناس پر از درخت بگذرم

به تنهایی و به تنهایی و با تو!! ...

.

بانو

هیچ کجای این دنیا کسی منتظر من نیست

بیش از این درنگ مکن

تو که می دانی

خلاصۀ چشمانت بوی ستاره دارد و

نگاهت سایه روشنی از رنگ آسمان ...

تمام ترانه ها به نام مقدس تو اند

کلامی بخوان و راهی شو ...

 

 

 

 

* حرف آخر

تمام سرانگشتان سوختۀ من،-

لبریز از حروف رویا و لمس علاقه اند ...

 

/ 35 نظر / 13 بازدید
نمایش نظرات قبلی
رضاکاظمی

توروهرکی دوست داری فونت های وبت روبزرگتربگیر کورشدم من عینیکی، بانوی پاییز جان[چشمک]البته جدی گفتم...کارحس برانگیزی بود.خسته نباشی

رضا

چرا من از خواندن این احساس سیر نمی شوم

یلدا

گویی تمام غم های دنیا از سینه ام گذشتند که سنگ ترین نیست و انگار یک بار در شبی پاییزی این غم هارا گریسته ام. آری بانو وقتی هست که باید بی قید با کو له باری از هر چیز که می خواهی راهی شوی.

مهلا

و من فقط مي خوام رد اون ماه لاغرو بگيرم و برم........

هاشم میرزایی

بدون روح باران و بدون تابش یاران حتی با گل عذاران زندگی معنای موثر ندارد... مخلصییییییم...

نفیسه مرادی

نه! چگونه می توان تو را از اتفاق و علاقه از طعم بوسه و بابونه ترساند؟! که تمامی عشقی در یک نگاه و تمامی بودنی در یک حرف ساده . . . بودن با تو معنا میگیرد مهربان [گل]

امیررضا

سلام شما هم به صف کسانی که بروز نمی کنن پیوستی؟ خیلی به کمکت نیاز دارم، اگر می تونی یک سری به وبلاگ ورچپه بزن و اگر باز هم کمکی از شما بر اومد بهم خبر بدی ممنون می شم! در ضمن هر دو بلاگم بروزه![گل]

مهلا

يادمه اون وقتا تا دوستم پاشو از خونه يم ذاشت بيرون \ من رفقاي سيگاري رو مي اوردم و هي مي كشيديم....بعد وقتي برمي گشت مي گفت با من دو روز نبودم اينجا رو كردي شيره كش خونه!؟ حالا حكايت من و توئه.....باز من دو روز نبودم اينجارو كردي خانه ي اموات ؟ هي مي نالي هي مي نالي هي مي نالي هي مي نالي؟

یلدا

اول: اسم شعرت قشنگ است. دیم[زبان]: چرا آپ نمی کنی؟