و بیراهه هایی که به مقصد نمی رسند ...

 

 



گاهی مسیر جاده به بن بست می رود
گاهی تمام حادثه از دست می رود

گاهی همان کسی که دم از عقل می زند
در راه هوشیاری خود، مست می رود

گاهی غریبه ای که به سختی به دل نشست
وقتی که قلبِ خون شده بشکست، می رود

اول، اگر چه با سخن از عشق آمده
آخر، خلاف آنچه که گفته ست می رود

وای از غرور تازه به دوران رسیده ای
وقتی میان طایفه ای پست می رود

هر چند مضحک است و پر از خنده های تلخ
بر ما، هر آنچه لایقمان هست می رود

گاهی کسی نشسته که غوغا کند به پا
وقتی غبار معرکه بنشست می رود

اینجا یکی برای خودش حکم می دهد
آن دیگری همیشه به پیوست می رود

این لحظه ها که قیمتِ قدِ کمان ماست
تیریست بی نشانه که از شست می رود

« بیراهه ها » به مقصد خود ساده می رسند
اما مسیر « جاده » به بن بست می رود ...


 

 

 

 

/ 16 نظر / 10 بازدید
نمایش نظرات قبلی
زهرا ماه باران

سلام باران نازنین! چرا رفتن؟ دلم گرفته...حالا اینجا هم هوا ابری است و باران نمی بارد...

افرا

سلام... اما خداحافظي نكن لطفا... باش...باش .... نمي دونم چي شد اما تو تسليم نشو .. حس هاي خوب باز هم تكرار مي شن بارها و بارها و بارهاااااا... تو بمون

محمود ف

[ناراحت] به کجا چنین شتابان؟؟؟؟ باید موند و جنگید....رفتن جایز نیست باران عزیز میدونم که وقتی کلام دوستان اثر نکنه نوشته من نوعی نمیتونه کارائی داشته باشه.....بمون و بنویس اینجا یکی برای خودش حکم می دهد آن دیگری همیشه به پیوست می رود یا حق[لبخند][گل]

میم لام

یاد شعرایی افتادیم که زمانی می گفتیم. اونجا سلام دادی و اینجا خداحافظی کردی. کدومشو باور کنیم رفیق؟![گل]

کاش می شد به در خانه باران بروم چتر را فراموش کنم . کاش با قطره باران می شد حوضچه خالی دل را پر کرد . کاش می شد فهمید زندگی بی باران ماهی بی آب است ، حوضچه بی ماهی . کاش باران امشب بر تن خسته من می بارید سیل آسا ، ویرانگر خاطراتم را می داد به باد و صدایم می زد : آسمان را ، عشق را بار دیگر بنگر . ........................................................ دلتنگ برگشتنت هستم عزیز دلم[ماچ]

امید شوریده

آرام میبارد باران "ببار بر من ای باران.." قطره های باران بر صورتم میخورند، من چترم را میبندم و کنار میگذارم و خودم را به باران میسپارم باران با قطره هایش چهره ام را نوازش میکند بر لبانم می نشیند. چشمانم را میبندم صورتم را بوسه باران میکند بر گردنم میلغزد و روی شانه هایم مکثی میکند. "مرا از عشق لبریز کن باران" قطره های باران به آرامی از شانه هایم پایین می روند.. باران روی تمام بدنم نشسته است باران شدید میشود لباس بر اعضای بدنم میچسبد -مثل زندانی ای که برای بوییدن آزادی صورت خود را به میله های زندان می چسباند- بدنم خود را به لباسها می چسباند ... و پر می شوم از احساس آرامش مطلق.[گل] کی برمیگردی خانومی؟ پس ما چیکار کنیم با اینهمه دلتنگی نبودنت؟[ناراحت]

افسانه

باسلام موفق و پایدار باشید هموطن

مهلا

هواي دلتنگي رفقا رو داري؟ نداري ديگه! اخرين مهلتت براي به روز كردن اين وبلاگ..اونم با همون شكوه و قدرت گذشته فقط تا شنبه ست... به جان خودم اگه تا شنبه اينجا به روز نشه ديگه نمي يام....از پيوندامم برت مي دارم.... گفتم كه نگي نگفتي!

مهلا

راستي... ديروز خيلي خوشكل شده بوديا..... بايد بگم عليرغم مهربوني بي حدت خيلي هم استعداد ترسناك شدن داري...... من خيلي اون قيافه ي وحشيت رو دوست دارم...... از كنتراستت خوشم مي ياد.. .قد يه آدم خيلي بزرگ مي فهمي و قد بچه ها معصومي... درست مثل...خودت مي دوني درست مثل كي...... و اون صداي خوشكلت....... راستش من فكر مي كردم اگه ادما حجابشون رو دور بندازن و خودشون باشن ،‌غير قابل تحمل مي شن اما تو چه باحجاب و چه بي حجاب براي من خواستني هستي....... شنبه به اينجا سر مي زنم......

شروین

یه جورایی ها خوشحالم کردی دیشب... اینو می گم که بعضیا بفهمن که حق ندارن واسه تو روز تایین کنن... تمام چهره های به ظاهر دوستات رو می گم... همه نقاب زدن باران من... برو که دیگه اینجا جای تو نیست... تو توی این طایفه ی تازه به دوران رسیده جات نیست... تو از آسمون میای بارانم... رفتی... برو که چه خوب رفتی...