و روزها به احتمال حادثه نزدیکند!! ...

 

* کلام اول:

کسی آمد و گفت:

" تو از خواب انار چکیدی و هدهد شدی" !! ...

و من به یاد آوردم

به یاد آوردم کسی برایم دانۀ انار و سایۀ هدهد نیاورده است ...

حالا دلم را بر می دارم و آهسته می روم،

می روم پشت آن ماه غریب بنشینم و دوباره خواب انار ببینم ...

 

 

 

 

 

گفتی:

" صندلی های چوبی مگر برای آرام گرفتن و نوشیدن قهوه نیستند؟! "

و من می دانستم که در فنجان قهوۀ تو طعم بوته های چای نهفته است!! ...

و صندلی های چوبی ایوان نه برای نشستن،

که از نوشیدن آرامش، خالی مانده اند ...

.

صد و هفت روز بعد باران می بارد!!

و ذهن آن صندلی های خیس، دوباره سبز می شود ...

می گویی: "هنوز چراغ اردیبهشت روشن است" ...

و چیزی از انحنای گردنم عبور می کند ...

.

از خواب تو بازمی گردم،

و صد و سی و هفت روز، بیدار می نشینم!! ...

.

صندلی های چوبی را از یاد برده ای ...

و هیچ فنجانی طعم قهوه و بوی چای نمی دهد ...

.

تلخ می شوم ...

 

 

 

 

* حرف آخر:

این جا چه می کنی؟! ...

چرا بی چراغ؟ ...

چرا تنها؟ ...

چرا ... ؟!

 

/ 23 نظر / 14 بازدید
نمایش نظرات قبلی
گل سرخ پژمرده . . . .

نغمه ی ساز من ازنغمه نشان میگیرد نغمه خوان دلم نغمه چه جان میگیرد

محسن داودی

سلام دوست . چقدر لطافت نوشته ات دلم را برد ....

شروین

دلتنگی عجیبی دارم بانو. سراغ چه چیز باید رفت؟ . . . سلام[گل]

نرگس

سلام باران جان ببخشید که این بار اومدنم با کمی تاخیر همراه شد اما واقعا وقتی میام اینجا از خوندن شعرات لذت میبرم استعداد بالایی داری توو این کار اما چرا همیشه اینقدر ناامید و گلایه امیز؟ شاد و سرفراز باشی

setayesh

ای دوست بیا ........

setayesh

ای دوست بیا ........

الهه

گاهی هم صندلی های چوبی برای زانوی غم بغل گرفتن است...

نيست

هنوز چراغ ارديبهشت روشن است ... ارديبهشت نيست كه اردي جهنم است لبهاي سرخ تان بانو ! فنجانتان را كمي كه بچرخانيد مرا خواهيد ديد كه توي نقش مبهمي از قهوه دست وپا مي زنم برايتان كه بياييد يا مرا بكشيد به خطي از سرنوشت خودتان روي نيمكتي چوبي در حوالي باران و يا صد وسي و چند بار نفرين كنيد مرا كه آمده ام به سرنوشت شما بانو ... تلخ نباش عزيزكم ... تلخ نباش بانو !