( چکيده ای از کتاب ((بار ديگر شهری که دوست می داشتم)) نوشته ی نادر ابراهيمی )



هليا!

من هرگز نخواستم از عشق افسانه ای بيافرينم،

باور کن!

من می خواستم که با دوست داشتن زندگی کنم،ـ

کودکانه و ساده و روستايی.

من از دوست داشتن فقط لحظه ها را می خواستم،

آن لحظه هايی که تو را به نام می ناميدم...

لحظه ی دست باد بر گيسوان تو،

من برای گريستن نبود که خواندم،

من آواز را برای پر کردن لحظه های سکوت می خواستم.

هليا!

تو زيستن را بياموز،

مرگ سخن ديگريست،

مرگ سخن ساده ايست،

و من ديگر برای تو از نهايت سخن نخواهم گفت،

براي تو از سر زدن سخن می گويم.

رجعتی بايد هليای من!

رجعتی ديگر بايد،

به رنگ روشن پرهای مرغ دريايي،

به باد صبح،

که بيدار ميکند،

چه نرم و چه مهربان و چه دوست.

رجعتی بايد هليای من!


****************************


از دل دريا صدای پاروی کهنه و شکاف خورده ای را می شنوم.

می شنوم که قايقران ،شمال را می خواند.

می بينم که تو را چنان ماهی هفت رنگ از درون دريا بيرون کشيده است.

صوت قايقران صوت باد شمال است.

باد تيز تک قايق شکن شمال.

هيچ کس در دريا نيست.

کسی خواهد آمد،

به اين بينديش،

هيچ پيامی آخرين پيام نیست و هيچ عابری آخرين عابر،

کسی مانده است که خواهد آمد،

باور کن.

کسی که امکان آمدن را زنده نگه می دارد،

بنشين به انتظار...









/ 1 نظر / 7 بازدید
poshte divare sokoot

شايد روزی قلبم را که در گوشه ای ازدنيا جا گذاشته ام در پشت ديوارهای متروکه شهر پيدا کردم و برای هميشه سپردم به چشمهای يک غريبه