یک سنگ، بر پیشانی سنگی کوه خورد ...

 

* حرف اول:

انگار همین جا بود ...
از همین حوالی شبیه به دلتنگی ...
که می شد بیماری چشمانت را آهسته سر کشید ...
از همین حوالی شبیه به قصه های باد بود ...
که می شد قاصدک نگاهت را آرزو کرد و آرام شد ...

و با من بگو ...
بگو از آن کس که علاقه ات را نوشید و آزادیت را شناخت ...

 

 

 

 

بی جواب باز می گردم

از چوب، رود، دریا و قایق های نامدار جدا می شوم ...

شب، از تجلی خویش بر سینۀ زمین،

و باد، از پیک وارگی سرما سخن می گوید ...

.

رجعتی باید ...

شهر را نبودِ ما غریب نمی کند،

شهرها در فقدانِ انسان، امتداد می یابند!!

و اینک آرامشی ست خاکستری که به من بازمی گردد؛

آرامشی که در خطوط متروک صحراها

ـ که روزگاری به خاکسترِ گندم های سوخته می پیوست ـ

نیز نمی توان جست ...

آرامشی که از یک پایان ـ نه پایانِ پایان ها ـ

سخن می گوید ...

آرامشی ست غریب که نه " رسیدن " را می گوید،

نه توان گفتن در اوست،

و نه از تسلیم شدگی نهایی در برابر حسی ترین دردها حکایت می کند.

آرامشی که جنجال خیابانها، نورها و زوایا،-

در آن فرو می نشیند و رسوب می کند ...

.

راهی ست که باید رفت ...

خیابان هنوز عابران را جواب نگفته است!!

رنگی با من پیوند می خورد،

کشیده می شود و کنار می رود.

.

و من می دانم که تو هیچ چیز را،

با رویای دوردست یک " دوست داشتن " تعویض نخواهی کرد.

دست تو در دست زنی ست،-

که دیگر هیچ زنی را به یاد من نمی آورد ...

 

 

 

* حرف آخر

در من شمعی روشن کنید!
شب از من خالی ست،
شب از من و تصویر پروانه ها خالی ست ...

 

 

* روزگارانی ست که تشنۀ آبم ...
تشنۀ آبی ... تشنۀ دریا ...
باید بروم ...

 

/ 39 نظر / 8 بازدید
نمایش نظرات قبلی
رضا

چرا غیر فعال برای تک تک واژه هات حرف خودم را دارم می خواهم بدانم کوه فقط بلندای انسان است باران و................. دلم را بدنبالت میکشی تنها چیزی که گویا دارم بیا روز با هم باشیم

ماه ِ کویر

دلم می خواند... نگاهم که تار شده مهربان ... [لبخند]

حرف دارد این دل مخواه که در گلو بشکند این بغض بارانم . . . چه زیبا معنا کرده ای این همه واژه ی نور را . . . من معنای آب و آسمان و دریا را از روح آیینه وار تو دریافتم و این همه را با تو باور کردم مهربان . . . که مهربانی می بخشی در این عصر سنگی [گل]

نفیسه مرادی

آن قدر محو واژه های تو بودم که فراموش کردم نامم را. نام تنهای کوچکم را بانو[گل]

زهرا ماه باران

باران عزیز...اینجا بوی ستاره های دور و تمیز را می دهد.... سیب" و "ستاره" و "انار"، هنوز هم بوی لرزیدن دل را می دهند ... چرا بخش نظراتو غیرفعال کردی؟ اینجوری یه جوری میشه... ... [گل]

نفیسه مرادی

چراغی به دست گرفته ام برای روشنای این شب تیره تو را به انتظار نشسته ام . . .

گل سرخ پژمرده . . . .

در همه دلدادگان آنم كه ميدانم دلي در انديشه ي معشوق ميمانم

علی

با یک دنیا شرمندگی که مدتها نتونستم به بلاگت سر بزنم سلام.... بیشتر پست هایی که تو این مدت داده بودی رو خوندم مثل همیشه دلنشین بود...فقط خواستم بگم که بی معرفت نیستم و دوستای قدیمی هیچوقت فراموش نمیشن...موفق و شاد باشی هزار سال...