سهمی که فراموشی ات می خورَدَش!! ...

 

* حرف اول:

هر آن کس که آمد و از آسمان گفت،

بال پرواز می شکست ...

 

 

 

 

گفتم: " بعضی از کلمات مال تو اند " ...

می گویم: " تمام کلمات مال تو هستند " ...

به من، از این همه، تنها واژه ای ببخش ...

کدام واژه مال من است؟! ...

 

 

 

 

 

هی تو!!

عزیز بازی های کودکی ام ...

می شنوی؟! ...

صدایی شبیه شکستن می آید ...

چراغی بردار و بیا ...

و درست مقابل آستانۀ رفتنم بایست!! ...

چندی ست آفتاب پوشیده ام ...

و هنوز باور نمی کنی که این همه نور پاره، کم نبوده است!! ...

.

دور باید شد ... دور ...

.

چراغ بردار، تا بگویمت آنچه می شکند و بر باد می رود،-

در هیچ آیینه ای دیده نخواهد شد ...

.

من که نور نمی خواهم!! ...

چیزی از آن همه واژه و دریا به من ببخش ...

مدتی ست مصمم به رفتن ایستاده ام ...

 

 

 

* حرف آخر:

خود را نوشتم بارها ...

یک بار، معنا کن مرا ...

 

/ 11 نظر / 14 بازدید
نمایش نظرات قبلی
نفیسه مرادی

باور کن آفتاب من! آن کس که نمیشکند تنها تویی . . . [گل] اگر هنوز اینجا چراغی روشن است از تکرار نام توست! باران من جاودانه میبارد . . . راستی مهربانم بالت چطور است؟! [گل]

رضا

اندوه شکست نور بانوی هزار رنگ پائیز بگذار معنای تو این باشد کز شکست تو از خورشید ما رنگ خود بریم به مقصود

نرگس

سلام باران پاییزی چرا گرفته دلت مثل انکه تنهایی؟ اینهمه رفتن و رفتن ..... تا کجا ؟؟؟ التماس دعا

مهنوش

وقتی می نویسم "آفتاب" صورتم گر می گیرد وقتی می نویسم "باران" چترم را برمی دارم وقتی می نویسم"سفر" کفش هایم را می پوشم وقتی می نویسم"دریا"نسیمی میوزد اما وقتی "تو" را می نویسم قامتم مثل یک نور بی انتها در غروبی ترین افق آسمان می درخشد تو کیستی که من نگاهت را در آفتاب و باران و سفر و دریا می بینم؟

یلدا

سلام باران .... بانوی پاییزی من. چه با غم نوشتی مثل همیشه... آن کس که باید جلوی مسیر رفتنت را بگیرد می آید می دانم دور نیست.. [قلب]

لب خاموش

خود را نوشتم بارها ... یک بار، معنا کن مرا ... زیبا بیان شده بود درست مثل همیشه [تایید]

زهرا ماه باران

باران عزیز... تنها یک واژه ...دور باید شد دور...دور باید شد از این خاک غریب...

شروین

نه، آسمانی نبود ولی پرواز را می دانست . . تمامت همین واژه برای تو من در همین کلام کوچک آرام شکستم کافی نیست ؟ . . هر آنقدر هم که صدا باشد، دلی هم صدا پیدا نمی شود . بی چراغ می آیم که تو خود نوری و آئینه ! . و دور می شوم با همان نسیمی که غبار می شوید از رخ آئینه ها . دلهره دارم هنوز دلهره ی حرفی که دریا گفت و من در این قیامت پر آشوب نشنیدم !! . . تو بارها نوشتی و من بارها به تعبیر نشستم کسی حتی خط اول مرا ننوشت حتی خودم ! . . . سلام [گل]