من وضو با تپش پنجره ها می گیرم!!

 

 

* حرف اول:

من همیشه آیینه بوده ام ...

با من بگو هراست چیست؟!-

از آنچه می بینی یا آنچه نمی بینی؟!! ...

 

 

 

 

نه، مهربان!!
با من مگو که نمی توانی بخوانی ام ...
اندکی آهسته تر بیا
با توام
ببین ...
این بار ساده می نویسم؛
این بار، "نور" یعنی همانی که در دلت می تابد،
این بار، "شعر" یعنی همانی که از دلت می جوشد،
"مهتاب" و "دریا" و "بیشه های سبز شمال" را هم که دیده ایم ...
بیا و "مهتاب" را، نورِ همان ماهِ کامل ِ شبِ شاعران عاشق بخوان ...
و اگر "دریا" را آبی می شناسی و شگرف،-
نامم را به او بگو ...
و اگر "بیشه های سبز شمال" را به یاد می آوری،-
آه ... آن بیشه های سبز را ...
تنها به یاد آور که "بیشه ها" گنگ و مرطوب و معطرند ...
.
مهربان، با توام ...
با من مگو معنی این کلام را نمی نوشی ...
هرچند که واژه باید خودِ "آب"،-
واژه باید خودِ "باران" باشد ...
تو بگو،
"آب" و "باران" سخت است؟!
.
دلم تنگ است ...
و این گونه بخوان که دلتنگ توام ...
و بگو که با "نگاهت" می خوانی یا با "دلت"؟! ...
.
اینجا،
هیچ واژه ای بهم ریخته و پیچیده نبوده است ...
"سیب" و "ستاره" و "انار"، هنوز هم بوی لرزیدن دل را می دهند ...
و "سحرگاهان خورشید"، شروع تمام روزهای زیبا و روشن است ...
و "راه" و "کوله بارِ دوست داشتن تو" ، هنوز دست در دست اند ...
اینجا "کوه" و "آسمان" در آغوش هم بلند می شوند،
و "آب" و "باد" همسایۀ همند ...
اینجا سایۀ "پونه ها" معطر است ...
و بوی "بهارنارنج های شیراز" و
"شالیزارهای شمال"، در مشام می پیچد ...
باور کن که سخت نیست!!
اندکی آهسته تر بیا ...
 آرام تر ...
قول می دهم از سر آن کوچۀ خلوت که عبور کنی،-
همان چشمان مهتابرنگ دوباره نگاهت کند ...
قول می دهم وقتی از قصه های زمین برایت می گویم،-
بی تاب و بی قرار و آشفته نباشم ...
.
مهربان ...
باور کن که اینجا هیچ واژه ای درهم و پیچیده نیست
و می دانم که نه شبیه "عُرفم" و نه شبیه "عادت" ...
و ایمان آورده ام که اینجا،
"دوست داشتن"، همیشه خالی از عرف و عادت است ...
.
و می دانم کسی نگفته است:
که من ماه را به جای خودش گذاشتم و کنار دریا، آبی شدم ...
و کسی نمی داند که اینجا، لبریز از طعم بوسه های توست ...
و شاید تو نیز نمی دانی ...

.
ساده است مهربان ...
اینجا بوی "دوست داشتن" دارد و
"دوست داشتن" ساده است
مثل آب ...
مثل نور ...
مثل کوه ...
مثل دشت ...
مثل تمام آنچه که در حرف من گذشت ...

 

 

 

* حرف آخر:

عبور باید کرد

و گاه در رگ یک حرف، خیمه باید زد ...

 

/ 0 نظر / 7 بازدید